معانی کلمه : پرآب
لغت نامه دهخدا
فرهنگ عمید
۱. دارای آب بسیار.
۲. میوۀ آبدار؛ میوه رسیده.
۳. [قدیمی، مجاز] شیوا؛ نغز.
۴. [قدیمی، مجاز] شاداب.
۵. [قدیمی] گریان؛ اشکریز.
۶. [قدیمی] درخشان.
۷. پرباران.
مترادف و متضاد
آبکی، رقیق
آبدار، شاداب ≠ کمآب
۱. آبدار، شاداب
۲. آبکی، رقیق ≠ کمآب
