معانی کلمه : پتر
لغت نامه دهخدا
فرهنگ عمید
تکۀ فلز یا چیز دیگر که بر روی آن طلسم یا تعویذ بنویسند: چشم بد کز پتر آهن و تعویذ نگشت / بند تعویذ ببرّید و پتر باز دهید (خاقانی: ۱۶۴ ).
فرهنگ معین
(پَ تَ ) [ هند. ] ( اِ. ) قطعه ای از طلا، نقره ، مس ، برنج و مانند آن که بر روی آن طلسمات و تعویذ نقش کنند.
دانشنامه آزاد فارسی
رجوع شود به:پطر کبیر (۱۶۷۲ـ۱۷۲۵)
wikijoo: پتر
فرهنگ فارسی
( اسم ) تنک. طلا و نقره و مس و برنج و امثال آن را گویند که در آن اسما و طلسمات و تعویذ نقش کنند .
