معانی کلمه : پایستن
لغت نامه دهخدا
فرهنگ عمید
۱. پایدار ماندن، جاویدان بودن، پاییدن: جهانا چه درخورد و بایسته ای / وگر چند با کس نپایسته ای (ناصرخسرو: ۲۵۳ ).
۲. درنگ کردن.
۲. درنگ کردن.
فرهنگ معین
(یِ تَ ) (مص ل . ) ۱ - پایدار ماندن . ۲ - صبر و تأمل کردن .
فرهنگ فارسی
پاییدن، پایدارماندن، جاویدان بودن، درنگ
( مصدر ) ۱- پایدار ماندن جاویدان بودن . پاییدن دایم بودن باقی ماندن . ۲- پیوسته بودن . ۳- صبر و تامل کردن . ۴- انتظار بردن .
( مصدر ) ۱- پایدار ماندن جاویدان بودن . پاییدن دایم بودن باقی ماندن . ۲- پیوسته بودن . ۳- صبر و تامل کردن . ۴- انتظار بردن .
مترادف و متضاد
last (فعل)
دوام داشتن، طول کشیدن، دوام کردن، به درازا کشیدن، پایستن
