معانی کلمه : پاگیر
فرهنگ عمید
۱. آنچه پا به آن گیر کند.
۲. [عامیانه، مجاز] آنچه انسان به آن پابند شود.
۳. (صفت مفعولی ) [مجاز] پای بند، مقید.
۲. [عامیانه، مجاز] آنچه انسان به آن پابند شود.
۳. (صفت مفعولی ) [مجاز] پای بند، مقید.
فرهنگ فارسی
۱- ( اسم ) پای بند مقید. ۲- ( اسم ) چیزی که پای انسان بان گیر کند. ۳- آنچه که شخص بدان پابند شود . ۴- آنچه که موجب مزاحمت شخص گردد چیزی که مانع پیشرفت مقصود باشد . یا پاگیر کسی شدن . ۱- مبلغی بحساب او آمدن . ۲- گناهی بر او فرود آمدن . ۳- بنا خواست رنجی بر او فراز آمدن .
دانشنامه عمومی
مزاحم
گویش مازنی
دامن گیر شدن
/paa giri/ دامن گیر شدن
مترادف و متضاد
مانع
مزاحم
پایبند، مقید
۱. پایبند، مقید
۲. مانع
۳. مزاحم
obstacle (اسم)
مانع، محظور، سد، انسداد، گیر، مشکل، رادع، رداع، سد جلو راه، پاگیر
