معانی کلمه : پانسمان کردن
فرهنگ فارسی
( مصدر ) شستن و پاک کردن زخم بستن زخم زخم بندی کردن .
مترادف و متضاد
dress (فعل)
لباس پوشاندن، پانسمان کردن، مزین کردن، لباس پوشیدن، ملبس کردن، جامه بتن کردن، درست کردن موی سر
bandage (فعل)
دسته کردن، با نوار بستن، قنداق کردن، پانسمان کردن
