معانی کلمه : ویر
لغت نامه دهخدا
ویر.[ وی َ ] (اِخ ) دهی است جزء دهستان سلطانیه ٔ بخش مرکزی شهرستان زنجان . (از فرهنگ جغرافیایی ایران ج 2).
فرهنگ عمید
ویل؛ وای؛ ناله؛ فریاد.
۱. حافظه: ◻︎ بپرسید نامش ز فرخهجیر / بگفتا که نامش ندارم ز ویر (فردوسی: ۲/۱۶۱).
۲. فهم؛ ادراک؛ هوش: ◻︎ یکی تیزویریست و بسیاردان / کز او نیست احوال گیتی نهان (لبیبی: شاعران بیدیوان: ۴۸۸).
۳. بهره: ◻︎ نه گهواره دیدم نه پستان نه شیر / نه از هیچ خوشی مرا بود ویر (فردوسی: ۱/۲۲۹ حاشیه).
فرهنگ معین
(اِ.) ناله ، فریاد.
(اِ.) (عا.) میل و هوس شدید به چیزی .
[ په . ] (اِ.) 1 - هوش ، فهم . 2 - یاد، ذهن .
(اِ. ) ناله ، فریاد.
(اِ. ) (عا. ) میل و هوس شدید به چیزی .
دانشنامه عمومی
وبرُم نِی (یادم نیست) گویش سگزی اصفهان
گویش مازنی
۱خوی و عادت – اطوار ۲کار شگفت انگیز
گویش بختیاری
1. یاد، خاطره؛ 2. در اختیار داشتن ez virom raft>:فراموش کردم؛ dassom be virom nid دستم در اختیارم نیست> .
مترادف و متضاد
فریاد، ناله
میل، ویار، هوس
بهخاطرسپاری، حافظه، یادگیری
ادراک، استنباط، درک، فهم، هوش
۱. فریاد، ناله
۲. ادراک، استنباط، درک، فهم، هوش
۳. بهخاطرسپاری، حافظه، یادگیری
۴. میل، ویار، هوس
