معانی کلمه : ولنگار
لغت نامه دهخدا
ولنگار. [ وِ ل ِ ] ( نف مرکب ، ص مرکب ) ( از: ول + انگار ) در تداول ، لاابالی. بی قید. بی تربیت. هرزه. ویلان.
فرهنگ عمید
بی قید، بی پروا، بی بندوبار.
فرهنگ معین
(وِ لِ ) (ص . ) بی بند و بار، بی قید.
مترادف و متضاد
بدردنخور، بیبندوبار، بیتربیت، سهلانگار، شلخته، ولو، ویلان، هرزه
واژه نامه بختیاریکا
ورَهدِه درَهدِه
