معانی کلمه : وظیفه
لغت نامه دهخدا
فرهنگ عمید
۱. کاری که انسان مکلف به انجام دادن آن باشد.
۲. کار و خدمت.
۳. [قدیمی] جیرۀ روزانه.
۲. کار و خدمت.
۳. [قدیمی] جیرۀ روزانه.
فرهنگ معین
(وَ فِ یا فَ ) [ ع . وظیفة ] (اِ. ) ۱ - کاری که انسان مکلف به انجام آن باشد. ج . وظایف . ۲ - جیره ، مستمری .
فرهنگ فارسی
نقش
دانشنامه عمومی
خویشکاری.
(پهلوی) هَرگ. با "خرج" و "خراج" همریشه است. نمونه:"این هَرگِ هر بی نیاز است که هرگز نیازمندان را از یاد نبرد".
مترادف و متضاد
تکلیف، فریضه
شغل، عمل، کار
خدمت، رسالت، ماموریت، مسولیت
ادرار، حقوق، رستاد، شهریه، گذران، ماهیانه، مستمری، معاش، مقرری، مواجب
۱. تکلیف، فریضه
۲. خدمت، رسالت، ماموریت، مسولیت
۳. شغل، عمل، کار
۴. نقش
۵. ادرار، حقوق، رستاد، شهریه، گذران، ماهیانه، مستمری، معاش، مقرری، مواجب
فرهنگ فارسی ساره
خویشکار
فرهنگستان زبان و ادب
{task} [رایانه و فنّاوری اطلاعات] مجموعه ای از دستورالعمل ها که سامانۀ عامل، آنها را به عنوان یک واحد کاری اجرا می کند
