معانی کلمه : ورور
لغت نامه دهخدا
ورور. [ وَرْ وَ ] (ع اِ) مرغ زنبورخوار که به فارسی کاسکینه گویند. (ناظم الاطباء).
ورور. [ وَرْ وَ ] (حرف اضافه ، ق ) نزدیکی ها. (یادداشت مؤلف ): خدا وقتی هامیده ورور جماران هم هامیده ؛ یعنی خدا وقتی خواهد عطا فرماید در نزدیکی های جماران نیز دادن تواند. (یادداشت مؤلف ).
فرهنگ معین
(وِ وِ ) (شب جم . ) تندتند حرف زدن ، وراجی کردن .
گویش مازنی
/ver ver/ آب و تاب دادن در بیان موضوعی - گفتگوی نامفهوم ۳یاوه
مترادف و متضاد
buzz (اسم)
اوازه، همهمه، شایعه، ورور
prate (اسم)
عبارت سازی، ورور، وراجی، پچ پچ، یاوه گویی، پرگویی، ژاژخایی
prattle (اسم)
ورور
واژه نامه بختیاریکا
( وَر وَر ) حلول؛ آستانه
