معانی کلمه : ورام
لغت نامه دهخدا
ورام . [ وَ ] (اِخ ) ورامین . نام شهری از توابع ری و نام بلوکی که این شهر در آنجا واقعشده . (ناظم الاطباء) (برهان ). رجوع به ورامین شود.
فرهنگ عمید
۱. هر چیز سبک و کم وزن.
۲. [مقابلِ جوهر] (فلسفه ) عرض: جوهر محض الهی نفْس اوست / و این جهان یکسر بر آن جوهر ورام (ناصرخسرو: ۳۶۴ ).
۲. [مقابلِ جوهر] (فلسفه ) عرض: جوهر محض الهی نفْس اوست / و این جهان یکسر بر آن جوهر ورام (ناصرخسرو: ۳۶۴ ).
فرهنگ معین
(وَ ) (اِ. ) ۱ - سهل و آسان . ۲ - کمی و نقصان در وزن یا اندازة چیزی .
