والی. ( ع ص ، اِ ) کاردار. ( السامی ) ( دهار ) ( مهذب الاسماء ). حاکم یک ولایت یا ایالت. ( فرهنگ نظام ). حاکم. ( آنندراج ) ( ناظم الاطباء ) ( غیاث اللغات ). راعی. ( منتهی الارب ). امیر. ( یادداشت بخط مرحوم دهخدا ). استاندار : والی هرات وی را به حشم و مردم یاری داد. ( تاریخ بیهقی ص 115 ).هر والی که آن ناحیت او را بو...
فرهنگ عمید
۱. [منسوخ] استاندار. ۲. [قدیمی] فرمانروا، حاکم. ۳. [قدیمی] صاحب امر و اختیار. ۴. [قدیمی] از نام های خداوند.
فرهنگ معین
[ ع . ] (اِفا. ) حاکم ، فرمانروا. ج . ولاة .
دانشنامه آزاد فارسی
از مناصب حکومتی. از متصدیان دستگاه خلافت اسلامی بود و در همه جا حکم استاندار را داشت. حق عزل و نصب و تشویق و تنبیه و مجازات را در حوزۀ حکومتی خود داشت و در واقع بیرون از مرکز خلافت، صاحب قدرت تامه بود. همچنین در چگونگی کار عامل خراج و قاضی نظارت می کرد. در دوران ایلخانان نمایندگان آن ها در ایالات، عنوان حاکم و گاه والی داشتند. وظایف نظامی ویژه در مناطق مرزی به عهده آنان گذارده می شد و به ندرت مجاز...
دانشنامه عمومی
والی در زبان فارسی دری و تاجیکی در افغانستان و تاجیکستان و برخی از کشورهای دیگر به کسی گفته می شود که راس یک اداره محلی در یک ولایت قرار گیرد. والی واژه ای عربی می باشد به معنی حاکم یا فرماندار که به زبان فارسی راه پیدا کرده است و به زبان فارسی به آن اُستاندار می گویند.والی در گذشته تحت اداره وزارت داخله افغانستان قرار داشت و هم اینک تحت امر و اداره ریاست مستقل ارگان های محل در افغانستان فعالیت می...
فرهنگ اسم ها
اسم: والی (پسر) (عربی) (تلفظ: vali) (فارسی: والی) (انگلیسی: vali) معنی: حاکم، پادشاه، از نامهای خداوند
مترادف و متضاد
استاندار
حاکم، فرماندار
۱. حاکم، فرماندار ۲. استاندار
warden(اسم)
سرپرست، رئیس، ناظر، متصدی، نگهبان، بازرس، قراول، زوار، والی