معانی کلمه : واقع
لغت نامه دهخدا
واقع. [ ق ِ] (اِخ ) نام اسب ربیعةبن جشم نمری . (منتهی الارب ).
فرهنگ عمید
۱. قرارگرفته، پابرجا، برقرار.
۲. (اسم ) حقیقت امر.
۳. [قدیمی] فرودآینده از هوا.
۴. [قدیمی] فرودآمده.
۲. (اسم ) حقیقت امر.
۳. [قدیمی] فرودآینده از هوا.
۴. [قدیمی] فرودآمده.
فرهنگ معین
(ق ) [ ع . ] (اِفا. ) ۱ - فرود آینده ، رخ دهنده . ۲ - حاصل . ۳ - راست ، درست . ۴ - وضع یا کیفیت قرار گرفتن . ۵ - وضع یا کیفیت وقوع یافتن . ، در ~ در حقیقت . ،غیر ~ خلاف واقعیت .
مترادف و متضاد
حادث
حقیقت، درست، راست، صحیح، محقق
۱. حقیقت، درست، راست، صحیح، محقق
۲. حادث
bestead (صفت)
واقع
bested (صفت)
واقع
