معانی کلمه : وافی
لغت نامه دهخدا
وافی . (اِخ ) نصربن احمدبن اسماعیل امیر معروف سامانی . رجوع به نصربن احمد سامانی و احوال و اشعار رودکی نوشته ٔ سعید نفیسی شود.
فرهنگ عمید
۱. به اندازۀ کافی.
۲. [قدیمی] وفاکننده به عهد، به سر برندۀ پیمان، کسی که به عهد و پیمان خود وفا می کند.
۳. [قدیمی] تمام و کامل.
۲. [قدیمی] وفاکننده به عهد، به سر برندۀ پیمان، کسی که به عهد و پیمان خود وفا می کند.
۳. [قدیمی] تمام و کامل.
فرهنگ معین
(فِ ) [ ع . ] (اِفا. ) ۱ - تمام ، کامل . ۲ - وفا - کننده .
دانشنامه آزاد فارسی
گویش مازنی
/vaafi/
فرهنگ اسم ها
(تلفظ: vāfi) (عربی) به اندازه لازم و مورد نیاز ، کافی ؛ بسیار ؛ (در قدیم) کامل ، تمام ؛ لایق ، شایسته ؛ وفادار، با وفا .
مترادف و متضاد
باوفا
باکفایت، سزاوار، لایق
بس، بسنده، فراوان، کافی، مستوفا، مشبع، مکفی
۱. بس، بسنده، فراوان، کافی، مستوفا، مشبع، مکفی
۲. باکفایت، سزاوار، لایق
۳. باوفا
