معانی کلمه : واضح
لغت نامه دهخدا
واضح . [ض ِ ] (اِخ ) (الَ ...) ستاره ٔ صبح . (ناظم الاطباء).
فرهنگ عمید
هویدا، پیدا، ظاهر، آشکار، نمایان، پدیدار.
فرهنگ معین
(ض ) [ ع . ] (اِفا. ) پیدا، نمایان .
مترادف و متضاد
آسان، سهل
شمردهشمرده، شمرده
بارز، بدیهی، بین، جلی، خوانا، رسا، روشن، صریح، فاش، قطعی، گویا
آشکارا، آشکار، بدیهی، پیدا، روشن، ظاهر، علنی، مبرهن، مسلم، مشخص، معلوم، نمایان، نمایان، هویدا ≠ غیرواضح، گنگ، ناگویا
فرهنگ فارسی ساره
روشن، آشکار، هویدا
