معانی کلمه : واخوردن
لغت نامه دهخدا
واخوردن. [ خوَرْ / خُرْ دَ ] ( مص مرکب ) رد شدن. مردود شدن. ( یادداشتهای مؤلف ). || یکه خوردن. متحیر شدن. ( یادداشتهای مؤلف ). آگاه شدن و هوشیار گشتن در چیزی و دقت کردن در آن.( ناظم الاطباء ). || کردن کاری به زحمت. || ترحم کردن. ( ناظم الاطباء ). || ملاقات کردن. برخوردن. ( آنندراج ) ( بهار عجم ). || غم کسی را خوردن و در فکر کسی شدن. ( شعوری ).
فرهنگ عمید
۱. تکان خوردن از شنیدن یا دیدن چیزی که برخلاف انتظار، یکه خوردن.
۲. از رواج افتادن.
۲. از رواج افتادن.
فرهنگ معین
(خُ دَ ) (مص ل . ) ۱ - یکّه خوردن ، دچار شوک شدن . ۲ - بی رونق شدن .
مترادف و متضاد
jib (فعل)
نوسان کردن، واخوردن
