معانی کلمه : هی
لغت نامه دهخدا
هی . (اِ) نام دیگر حرف هاء. (المعجم ).
هی . (ع ق ) لغتی است در اًی . (از اقرب الموارد). هی واﷲ؛ یعنی ای واﷲ. هی و ربی ؛ اًی و ربی . (یادداشت مرحوم دهخدا).
فرهنگ عمید
۱. کلمۀ تنبیه در مقام آگاه ساختن و خبردار کردن: ◻︎ هشیار شو که مرغ چمن مست گشت هان / بیدار شو که خواب عدم در پی است هی (حافظ: ۸۵۸).
۲. در مقام تحسین.
۳. در مقام تهدید و تخویف.
۴. نهیب.
〈 هی زدن: (مصدر لازم) نهیب زدن.
〈 هی کردن: (مصدر لازم و مصدر متعدی) راندن حیوانات.
گویش مازنی
مخلوط – آمیخته
۱صوتی است که برای ابراز تاسف بر زبان آورند ۲صوتی برای تهدید ...
/hey/ صوتی است که برای ابراز تاسف بر زبان آورند - صوتی برای تهدید کردن ۳پیوسته ۴راندن و از خود دور کردن & مخلوط – آمیخته
مترادف و متضاد
دانشنامه اسلامی
واژه نامه بختیاریکا
( هِی ) حرف ندا؛ آهای
