معانی کلمه : هوی
لغت نامه دهخدا
هوی . [ هََ ] (ع ص ) هَو. دوست دارنده . (منتهی الارب ). صاحب هوی . (اقرب الموارد). مؤنث آن هویة است . (اقرب الموارد).
هوی . [ هََ ی وی ی ] (ع اِ) پاره ای از شب . || بانگ و فریاد. || (مص ) از بالابه زیر افتادن یا هوی به فتح بالا برآمدن و به ضم فرودافتادن . (منتهی الارب ) (آنندراج ) (اقرب الموارد).
فرهنگ عمید
۱. کلمۀ تنبیه.
۲. ترس، بیم: همه چشم پرآب و دل پر ز هوی / به طوس سپهبد نهادند روی (فردوسی: ۳/۵۹ حاشیه ).
۲. ترس، بیم: همه چشم پرآب و دل پر ز هوی / به طوس سپهبد نهادند روی (فردوسی: ۳/۵۹ حاشیه ).
فرهنگ معین
(هَ وا ) [ ع . ] (اِ. ) ۱ - میل ، خواهش . ۲ - عشق . ج . اهواء.
دانشنامه عمومی
عشق
هوی (آلمان). هوی (به آلمانی: Huy) یک شهر در آلمان است که در هارتس واقع شده است. هوی ۸٬۵۹۲ نفر جمعیت دارد.
فهرست شهرهای آلمان
فهرست شهرهای آلمان
wiki: هوی (آلمان)
گویش مازنی
صوتی برای دور کردن و راندن گاو وحوش
/hooy/ صوتی برای دور کردن و راندن گاو وحوش
مترادف و متضاد
عشق
آرزو، خواهش، شهوت، میل، هوس
۱. آرزو، خواهش، شهوت، میل، هوس
۲. عشق
passion (اسم)
عشق، شور، هوای نفس، اشتیاق و علاقه شدید، هوی، احساسات تند و شدید، تعصب شدید، احساسات شدید، اغراض نفسانی
