معانی کلمه : هوشیاری
لغت نامه دهخدا
هوشیاری. [ هوش ْ ] ( حامص مرکب ) فطانت. خردمندی. هوشمندی. مقابل بیهوشی. هشیاری :
ای شاعر سبکدل با من چه اوفتادت
پنداشتم که عقلت بیش است و هوشیاری.استن این عالم ای جان غفلت است
هوشیاری این جهان را آفت است.|| حس. ( یادداشت مرحوم دهخدا ). || صحو. مقابل مستی.
ای شاعر سبکدل با من چه اوفتادت
پنداشتم که عقلت بیش است و هوشیاری.استن این عالم ای جان غفلت است
هوشیاری این جهان را آفت است.|| حس. ( یادداشت مرحوم دهخدا ). || صحو. مقابل مستی.
فرهنگ عمید
۱. زیرکی.
۲. آگاهی، بیداری.
۲. آگاهی، بیداری.
فرهنگ معین
( ~. ) (حامص . ) ۱ - دارای هوش . ۲ - عاقلی . ۳ - آگاهی ، بیدار. ۴ - زیرکی .
مترادف و متضاد
آگاهی، بصیرت، بیدارمغزی، بیداری، تیزفهمی، ذکاوت، زیرکی، زیرکی، صحو، فطانت، کیاست ≠ غفلت
