هوسناک. [ هََ وَ ] ( ص مرکب ) بوالهوس. باهوس.هوسمند. خواهشمند و آرزومند. ( آنندراج ). آرزومند و طالب و دارای هوی و هوس. ( ناظم الاطباء ) : گفتم آه آتشین بس کن ، نه من خاک توام ؟نه مسلسل همچو آبم تا هوسناک توام ؟خاقانی.به نادیده دیدن هوسناک بودبه هر جا که شد چست و چالاک بود.نظامی.در عالم عشق گشته چالاک در خواندن شعرها هوسناک.نظامی.شنیدم کزپی یاری هوسناک به ماتم نوبتی زد بر سر خاک.نظامی.چون ز پی دان...
فرهنگ عمید
۱. دارای هوا وهوس. ۲. چیزی که خواهش نفسانی را در انسان تحریک می کند.