معانی کلمه : هواگیر
لغت نامه دهخدا
هواگیر. [ هََ ] ( نف مرکب ) هواگیرنده. در حال پرواز.
- هواگیر گشتن ؛ هوا گرفتن. پریدن :
از راه نظر صید دلم گشت هواگیر
ای دیده نگه کن که به دام که درافتاد.|| که آنجا هوا گذاره دارد. که معرض هواست.
- هواگیر گشتن ؛ هوا گرفتن. پریدن :
از راه نظر صید دلم گشت هواگیر
ای دیده نگه کن که به دام که درافتاد.|| که آنجا هوا گذاره دارد. که معرض هواست.
فرهنگ معین
( ~. ) (ص . ) ۱ - اوج گیر، به هوا پرنده . ۲ - در هوا صید شده . ۳ - هوایی ، آرزومند.
