همسایه. [ هََ ی َ / ی ِ ] ( ص مرکب )هم دیوار. ( آنندراج ). دو تن یا دو خانواده که در کنار هم خانه دارند یا در دو قسمت یک خانه زندگی کنند، و به کنایه ، قرین و مجاور. ج ، همسایگان : بخواند آنگهی زرگر دند راز همسایگان مر تنی چند را.بوشکور.ز همسایگان گاو و خر خواستندهمه دشت یکسر بیاراستند.فردوسی.چو همسایه آمد به خیمه درون بدانست کاو دست یازد به خون.فردوسی.از آواز ما خفته همسایگان بی آرام گشتند در خواب...
فرهنگ عمید
کسی که با دیگری در یک منزل یا در خانۀ کنار خانۀ او زندگی می کند، هم جوار.
فرهنگ معین
( ~. یِ ) (ص . ) دو یا چند کس که اتاق یا خانة آنان نزدیک هم باشد، مجاور.
نقل قول
همسایگان افرادی که در محله یک زندگی می کنند.• «پیش از آنکه به راه افتی بپرس که همراهت کیست، و پیش از گرفتنِ خانه ببین که با کدام همسایه خواهی زیست.» نهج البلاغه، نامه ۳۱ -> علی بن ابی طالب• « «آن چنان جبرئیل از حقوقِ همسایگان می گفت که گمان بردم از یکدیگر ارث می بردند». صحیح مسلم برگرفته از نشرِ دارالمعرفه، ص ۱۱۹۵ -> محمد بن عبدالله• «از بلاهای کمرشکن، همسایه ای است که اگر کار خوبی ببیند، نهانش سا...
neighbor (اسم)همسایه، اهل محلneighbouring (اسم)همسایه، اهل محلneighboring (اسم)همسایه، اهل محلvicinal (صفت)نزدیک، مجاور، همسایه، پیوسته، اهل محل، در همسایگیabutting (صفت)مجاور، همسایه، هم مرزadjacent (صفت)نزدیک، مجاور، همسایه، همجوار، متوالی، محدود، دیوار به دیوارadjoining (صفت)نزدیک، مجاور، همسایه، همجوار، محدود، دیوار به دیوار، متلاقی...