هم صحبت.[ هََ ص ُ ب َ ] ( ص مرکب ) مصاحب. همنشین : به هم صحبتان گفت کاین باغ نغزکه منظور چشم است و ریحان مغز.نظامی.از این دیو مردم که دام وددندنهان شو که هم صحبتان بدند.نظامی.بسی هم صحبتت باشد در این پوست ولیکن استخوان ، من مغزم ای دوست.نظامی.غماز را به حضرت سلطان که راه دادهم صحبت تو همچوتو باید هنروری.سعدی.بیاموزمت کیمیای سعادت ز هم صحبت بد جدایی جدایی.حافظ....