معانی کلمه : هم تنگ
لغت نامه دهخدا
هم تنگ. [ هََ ت َ ] ( ص مرکب ) موافق و برابر. ( غیاث ): قاسم صباحت و ملاحت و حسن او را با یوسف هم تنگ کرده. ( جهانگشای جوینی ). || هم عدل. هم لنگه. دو بار که با هم بر ستور بندند. ( از یادداشتهای مؤلف ). || همانند. شبیه :
بیداد بین که دور شب و روز می کند
با لعل تنگبار تو هم تنگ لاله را.
بیداد بین که دور شب و روز می کند
با لعل تنگبار تو هم تنگ لاله را.
فرهنگ عمید
۱. هریک از دو لنگۀ بار که با هم برابر و هم وزن است.
۲. [مجاز] هم سنگ، هم وزن، برابر.
۲. [مجاز] هم سنگ، هم وزن، برابر.
