معانی کلمه : هل
لغت نامه دهخدا
هل . [ هَِ ] (فعل امر) رجوع به هلیدن و هشتن شود.
هل . [ هَِ ل ل ] (ع اِ) نمودارهای ماه نو. (منتهی الارب ). استهلال ماه ، چنانکه گویند: اتیته فی هل الشهر. (اقرب الموارد). || (ص ) زن یک جامه پوشیده برای کار. (منتهی الارب ) (اقرب الموارد).
فرهنگ عمید
۱. = هلیدن
۲. هلنده؛ گذارنده (در ترکیب با کلمۀ دیگر): سستهل.
فشار و نیرویی که برای حرکت دادن چیزی به جلو بر آن وارد میشود.
〈 هل دادن: (مصدر متعدی) فشار دادن چیزی برای حرکت به جلو.
فرهنگ معین
(هَ) [ ع . ] (از ادات استفهام ) آیا.
(هِ) (اِ.) میوه ای کوچک به اندازة بند انگشت با پوست تیره و دانه های خوش بو از درختی به همین نام .
(هِ ) (اِ. ) میوه ای کوچک به اندازة بند انگشت با پوست تیره و دانه های خوش بو از درختی به همین نام .
(هَ ) [ ع . ] (از ادات استفهام ) آیا.
(هَ ) [ ع . ] (از ادات استفهام ) آیا.
دانشنامه آزاد فارسی
دانشنامه عمومی
گویش مازنی
۱عجله – شتاب ۲تکان
۱تپه ی کوچک ۲پشته ی خاک
/hol/ عجله – شتاب - تکان & تپه ی کوچک - پشته ی خاک
مترادف و متضاد
دانشنامه اسلامی
واژه نامه بختیاریکا
( هَل ) از گونه های بیماری
( هُل ) بی شاخ؛ خُل
( هُل ) خُل؛ خاک و خُل؛ خاکستر
( هُل ) جر مُلی؛ هُلُک؛ هُلُک دُلُک
( هِل ) هیل
( هُل ) بی شاخ؛ خُل
( هُل ) خُل؛ خاک و خُل؛ خاکستر
( هُل ) جر مُلی؛ هُلُک؛ هُلُک دُلُک
( هِل ) هیل
