معانی کلمه : هفت
لغت نامه دهخدا
هفت . [ هَِ ] (اِ) اندک خشکی را گویند که بعد از تری به هم رسد. (برهان ).
هفت . [ هَُ] (اِ) هر دمی باشد از آب و شراب و شربت و دوغ و امثال آن که فروکشند، و به ترکی قرت گویند. (برهان ).
فرهنگ عمید
مقداری از آب یا آشامیدنی دیگر که به یکبار فرودهند؛ جرعه.
۱. (ریاضی) شش بهعلاوۀ یک؛ عدد «۷».
۲. (موسیقی) [قدیمی] از شعبههای بیستوچهارگانۀ موسیقی ایرانی.
۱. (ریاضی ) شش به علاوۀ یک، عدد «۷».
۲. (موسیقی ) [قدیمی] از شعبه های بیست وچهارگانۀ موسیقی ایرانی.
مقداری از آب یا آشامیدنی دیگر که به یک بار فرو دهند، جرعه.
۲. (موسیقی ) [قدیمی] از شعبه های بیست وچهارگانۀ موسیقی ایرانی.
مقداری از آب یا آشامیدنی دیگر که به یک بار فرو دهند، جرعه.
فرهنگ معین
(هِ) (اِ.) اندک خشکی ای که بعد از تری به هم رسند.
(هُ) (اِ.) دمی از آب ، شربت ؛ شراب و مانند آن ها که فرو کشند، جرعه ، قورت .
(هَ) [ په . ] (اِ.) عدد اصلی میان شش و هشت (7). ؛ ~ قلم آرایش کردن آرایش تمام ، بزک کامل . ؛ ~ پادشاه را خواب دیدن کنایه از: به خواب عمیق فرو رفتن . ؛ ~ کفن پوساندن مدت ها پیش مردن .
دانشنامه عمومی
نقل قول
گویش اصفهانی
تکیه ای: haf(t)
طاری: haf(t)
طامه ای: haf(t)
طرقی: haf(t)
کشه ای: haf(t)
نطنزی: haf(t)
مترادف و متضاد
hebdomad (اسم)
هفت، عدد هفت، شماره هفت، هفته
sept (اسم)
هفت
seven ()
هفت، هفتم، هفتمین
