معانی کلمه : هرقل
لغت نامه دهخدا
هرقل . [ هَِ ق ِ ] (ع اِ) منخل . (اقرب الموارد).
هرقل . [ هَِ ق ِ ] (اِخ ) یکی از حکما که در صنعت کیمیا بحث کرده و گویند به عمل اکسیر تام رسیده است . (ابن ندیم ).

هرقل . [ هَِ ق ِ ] (ع اِ) منخل . (اقرب الموارد).
هرقل . [ هَِ ق ِ ] (اِخ ) یکی از حکما که در صنعت کیمیا بحث کرده و گویند به عمل اکسیر تام رسیده است . (ابن ندیم ).