هراسان. [ هََ ] ( نف ، ق ) ترسان.بیمناک. نگران. ( یادداشت به خط مؤلف ) : ز پیکان من شیرترسان بودز خم کمندم هراسان بود.فردوسی.اگر چند بد کردن آسان بودبفرجام زو دل هراسان بود.فردوسی.هماناکه این رزم آسان بُدی دلم زین سخن کی هراسان بُدی ؟فردوسی.غمی نیست دل کان هراسان کندکه آن را نه خورسندی آسان کند.اسدی.جهانامن از تو هراسان از آنم که بس بدنشانی و بد همنشینی.ناصرخسرو.ز بیم سکه و نیروی شمشیرهراسان شد ک...