معانی کلمه : هجی
لغت نامه دهخدا
هجی . [ هََ ج ْی ْ ] (ع مص ) آشکارا و گشاده گردیدن . || در مغاک فرورفتن چشم شتر. (منتهی الارب ). رجوع به هجوم شود.
هجی . [ هَِ جی / هَِ ج ْ جی ] (از ع ، اِمص ) تهجی . (ناظم الاطباء). رجوع به هجی کردن شود.
فرهنگ عمید
تقطیع لفظ و بیان کردن حروف آن با حرکات.
هجو؛ بدگویی: ◻︎ شاعران را خه و احسنت مدیح / رودکی را خه و احسنت هجیست (شهیدبلخی: شاعران بیدیوان: ۲۸).
هجو، بدگویی: شاعران را خه و احسنت مدیح / رودکی را خه و احسنت هجی ست (شهیدبلخی: شاعران بی دیوان: ۲۸ ).
تقطیع لفظ و بیان کردن حروف آن با حرکات.
تقطیع لفظ و بیان کردن حروف آن با حرکات.
مترادف و متضاد
spelling (اسم)
املاء، هجی
واژه نامه بختیاریکا
hj؛ از گونه های تفنگ های قدیمی. مثلاً نام تفنگ علیداد خدر سرخ
