معانی کلمه : هادی
لغت نامه دهخدا
هادی . (اِخ ) از نامهای خداوند عز و جل .
هادی . (اِخ ) نجم الدین ... رجوع به نجم الدین یحیی الهادی شود.
هادی . (اِخ ) محمدبن علی بن احمد سودی است . رجوع به محمدبن علی بن احمد سودی شود.
فرهنگ عمید
۱. هدایتکننده؛ راهراستنماینده؛ رهنما.
۲. پیشوا.
〈 هادی الکتریسیته: اجسامی که الکتریسیته را منتشر و هدایت میکنند، مانند فلزات، بدن انسان، حیوان، و آب.
۱. هدایت کننده، راه راست نماینده، رهنما.
۲. پیشوا.
* هادی الکتریسیته: اجسامی که الکتریسیته را منتشر و هدایت می کنند، مانند فلزات، بدن انسان، حیوان، و آب.
۲. پیشوا.
* هادی الکتریسیته: اجسامی که الکتریسیته را منتشر و هدایت می کنند، مانند فلزات، بدن انسان، حیوان، و آب.
فرهنگ معین
[ ع . ] (اِ فا. ) ۱ - هدایت کننده . ج . هداة . ۲ - رسانه ، هر جسمی که جریان الکتریسیته یا حرارت را از خود عبور دهد.
دانشنامه عمومی
فرهنگ اسم ها
(تلفظ: hādi) (عربی) هدایتکننده ، راهنما ؛ از نامها و صفات خداوند ؛ (در قدیم) دست آموز ، آموخته ؛ (در عرفان) در ادب عرفانی قطب و مرشد را هادی گویند و گاه کنایه از فیض حق است ؛ (در اعلام) هادی از القاب امام علی النقی (ع) امام دهم است .
مترادف و متضاد
رسانا
پیر، دلیل، راهبر، راهنما، رهبر، مرشد، معلم ≠ عایق
۱. پیر، دلیل، راهبر، راهنما، رهبر، مرشد، معلم
۲. رسانا ≠ عایق
