معانی کلمه : نیمی
لغت نامه دهخدا
نیمی. ( ق ) نصف.نصفی. نیمه ای. رجوع به نیم و نیمه شود :
همی نیمی از روز لشکر گذشت
کشیدند صف بر دو فرسنگ دشت.جهد کن تا آن فتور از کار من بیرون شود
خوش نباشد جامه نیمی اطلس و نیمی پلاس.
همی نیمی از روز لشکر گذشت
کشیدند صف بر دو فرسنگ دشت.جهد کن تا آن فتور از کار من بیرون شود
خوش نباشد جامه نیمی اطلس و نیمی پلاس.
دانشنامه عمومی
مترادف و متضاد
half (اسم)
طرف، شریک، نیم، نصف، نیمه، نیمی، نصفه، شقه
