معنی کلمه : نکو حال
لغت نامه دهخدا
نکوحال. [ ن ِ ] ( ص مرکب ) نیکوحال. به سامان. توانگر. مرفه. صاحب جاه و قدرت :
دشمن چو نکوحال شدی گرد تو گردد
زنهارمشو غره بدان چرب زبانیش.|| سالم وسرحال. سردماغ. تندرست.
دشمن چو نکوحال شدی گرد تو گردد
زنهارمشو غره بدان چرب زبانیش.|| سالم وسرحال. سردماغ. تندرست.
