معانی کلمه : نوع
لغت نامه دهخدا
نوع . (ع اِمص ) تشنگی . (منتهی الارب ) (از اقرب الموارد) (از تاج المصادر بیهقی ). گرسنگی و تشنگی . (از متن اللغة). از اتباع جوع است . (از تاج المصادر بیهقی ) (ناظم الاطباء). گویند: رماه اﷲ بالجوع و النوع . (از اقرب الموارد).
فرهنگ عمید
۱. صنف.
۲. شکل؛ صورت.
۳. (زیستشناسی) گونه.
۴. (منطق) کلیای که بر افرادی که حقیقت یکسان دارند اطلاق میشود و اخص از جنس است.
〈 نوع بشر: انسان.
۱. صنف.
۲. شکل، صورت.
۳. (زیست شناسی ) گونه.
۴. (منطق ) کلی ای که بر افرادی که حقیقت یکسان دارند اطلاق می شود و اخص از جنس است.
* نوع بشر: انسان.
۲. شکل، صورت.
۳. (زیست شناسی ) گونه.
۴. (منطق ) کلی ای که بر افرادی که حقیقت یکسان دارند اطلاق می شود و اخص از جنس است.
* نوع بشر: انسان.
فرهنگ معین
(نُ ) [ ع . ] (اِ. ) گونه ، قسم . ج . انواع .
دانشنامه آزاد فارسی
دانشنامه عمومی
مترادف و متضاد
تیره، گونه
سنخ، صنف، قسم، گونه
جنس، جور، رقم، روش، سیاق، طرز، قبیل، قسم، قماش
۱. سنخ، صنف، قسم، گونه
۲. جنس، جور، رقم، روش، سیاق، طرز، قبیل، قسم، قماش
۳. تیره، گونه
دانشنامه اسلامی
فرهنگ فارسی ساره
گونه
فرهنگستان زبان و ادب
{type} [زبان شناسی] عنصری انتزاعی دارای ویژگی های معین که وقوع بیرونی ندارد و تنها در قالب نمونه هایش تجلی می یابد
