نوجوان. [ ن َ / نُو ج َ] ( ص مرکب ) پسر امردی که هنوز خطش ندمیده باشد. ( برهان قاطع ) ( از آنندراج ) ( ناظم الاطباء ). پسری که تازه پا به مرحله جوانی گذاشته. ( فرهنگ فارسی معین ). شاب. حدیث السن. حدث السن. ( یادداشت مؤلف ) : چه از نوجوان و چه مرد کهن ز گرشاسپ بودی سراسر سخن.فردوسی.بدو گفت کای گرد روشن روان فرستَمْت همراه این نوجوان.فردوسی.تو هم نوجوانی دلیری مکن رخ بخت خود را زریری مکن.فردوسی.چنی...