معانی کلمه : نهی
لغت نامه دهخدا
نهی . [ ن ِ ها ] (ع اِ) زجاج . (اقرب الموارد).
نهی . [ ن ُ هی ی ] (ع اِ) ج ِ نهی به معنی غدیر و آبگیر است . رجوع به نَهی و نِهی شود.
نهی ٔ. [ ن َ ] (ع ص ، اِ) گوشت نیم پخته . (منتهی الارب ). گوشت نیم جوش . (آنندراج ). گوشت نیم پز. (ناظم الاطباء).
فرهنگ عمید
عقلها؛ خِرَدها.
بازداشتن؛ منع کردن.
〈 نهی از منکر: (فقه) بازداشتن از کار بد.
بازداشتن، منع کردن.
* نهی از منکر: (فقه ) بازداشتن از کار بد.
عقل ها، خِرَدها.
* نهی از منکر: (فقه ) بازداشتن از کار بد.
عقل ها، خِرَدها.
فرهنگ معین
(نَ ) [ ع . ] (مص م . ) بازداشتن ، ممانعت .
دانشنامه آزاد فارسی
دانشنامه عمومی
نِهیْ:(nehi) در گویش گنابادی یعنی بگذار ، قرار بده
مترادف و متضاد
بازداشتن، نهی کردن
بازداشت، جلوگیری، منع ≠ امر
۱. بازداشت، جلوگیری، منع
۲. بازداشتن، نهی کردن ≠ امر
دانشنامه اسلامی
فرهنگ فارسی ساره
بازدار
