معانی کلمه : نسی
لغت نامه دهخدا
نسی . [ ن َ ] (ع ص ) آن که از درد نسا شکایت کند. (از اقرب الموارد). مرد دردگین نسا. (آنندراج ). گرفتار درد رگ نسا. (ناظم الاطباء).
فرهنگ معین
(نَ ) [ ع . ] (ص . ) ۱ - آن که بسیار فراموشکار است ، کثیرالنسیان . ۲ - کسی که او را در عداد قومش به شمار نیاورند.
فرهنگ فارسی
فراموش کردن، فراموشی، فراموش شده
( صفت ) ۱ - آنچه بسیارفراموشکاراست کثیر النسیان .۲ - کسی که اورادرعداد قومش بشمار نیاورند.
آن که از درد نسا شکایت کند . مرد و دردگین نسا . گرفتار درد رگ نسا .
( صفت ) ۱ - آنچه بسیارفراموشکاراست کثیر النسیان .۲ - کسی که اورادرعداد قومش بشمار نیاورند.
آن که از درد نسا شکایت کند . مرد و دردگین نسا . گرفتار درد رگ نسا .
