معانی کلمه : نخ
لغت نامه دهخدا
نخ . [ ن ُخ خ ] (ع اِ) مغز استخوان . (منتهی الارب ) (آنندراج ) (ناظم الاطباء). نخاخة. مخ . (ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد). || یقال :هذا من نخ قلبی ؛ ای من صافیه . (از اقرب الموارد).
فرهنگ عمید
۱. رشتۀ باریک از پنبه، پشم، ابریشم، الیاف مصنوعی، و امثال آن ها.
٢. واحد شمارش سیگار.
٣. [قدیمی] نوعی فرش لطیف.
٤. [قدیمی] نوعی جامۀ حریر.
۵. [قدیمی] نهال.
۶. [قدیمی] صف: بجوشید لشکر چو مور وملخ / کشیدند از کوه تا کوه نخ (عنصری: ۳۵۳ ).
٢. واحد شمارش سیگار.
٣. [قدیمی] نوعی فرش لطیف.
٤. [قدیمی] نوعی جامۀ حریر.
۵. [قدیمی] نهال.
۶. [قدیمی] صف: بجوشید لشکر چو مور وملخ / کشیدند از کوه تا کوه نخ (عنصری: ۳۵۳ ).
فرهنگ معین
(نُ) (اِ.) قدم به قدم رفتن دنبال کسی .
(نَ) [ په . ] (اِ.) 1 - رشته ، رشتة باریک از پنبه ، ابریشم و مانند آن . 2 - صف .
(نَ ) [ په . ] (اِ. ) ۱ - رشته ، رشتة باریک از پنبه ، ابریشم و مانند آن . ۲ - صف .
(نُ ) (اِ. ) قدم به قدم رفتن دنبال کسی .
(نُ ) (اِ. ) قدم به قدم رفتن دنبال کسی .
فرهنگ فارسی
رشته باریک، رشته باریک ازپنبه، به معنی صف گفته اند
( اسم ) آهنی که برزیگران بوسیله آن زمین راشیارکنند.
مغز استخوان نخاخه مخ .
( اسم ) آهنی که برزیگران بوسیله آن زمین راشیارکنند.
مغز استخوان نخاخه مخ .
دانشنامه عمومی
نِخِ:(nekhe) در گویش گنابادی یعنی نخواهد. این واژه به صورت فعل کمکی در صرف افعال به کار می رود مانند نِخِشوْ:نخواهد شد ، نمی شود
مترادف و متضاد
بند، تار، رشته، ریسمان
واژه نامه بختیاریکا
دَشکِه؛ تَن
