معانی کلمه : نبوغ
لغت نامه دهخدا
نبوغ. [ ن ُ ] ( ع مص ) نبغ. رجوع به نبغ شود. || آشکارا شدن. ( تاج المصادر بیهقی ) ( زوزنی ). ظاهر و آشکار گردیدن. ( آنندراج ). || شاعر خوب شدن و عالم جید گشتن. ( فرهنگ نظام ). || آدم فوق العاده گشتن در دانش و هنر، و این معنی جدیداست. ( فرهنگ نظام ). || ( اِمص ) نابغگی. ( یادداشت مؤلف ). || در تداول ، هوش سرشار. استعداد فوق العاده. در تمام معانی رجوع به نبغ شود.
فرهنگ عمید
هوشیاری، ذکاوت، جودت فکر.
فرهنگ معین
(نُ ) [ ع . ] (مص ل . ) تیزهوش بودن ، استعداد قوی داشتن .، استعداد خُلاق استثنائی و بسیار نیرومند.
فرهنگ فارسی
بر آمدن، ظاهرشدن، هوشیاری وذکاوت، جودت رای
۱ - ( مصدر ) آشکارشدن ظاهرگردیدن .۲ - دردانش وهنروادب ممتازگشتن .۳ - ( اسم ) هوش سرشار.۴ - استعداد بسیار.
۱ - ( مصدر ) آشکارشدن ظاهرگردیدن .۲ - دردانش وهنروادب ممتازگشتن .۳ - ( اسم ) هوش سرشار.۴ - استعداد بسیار.
دانشنامه عمومی
فرهوشی. چون «سرپوشی» خوانده می شود.
مترادف و متضاد
استعداد، دها، هوش
ingenuity (اسم)
مهارت، استعداد، هوش، صفاء، قوه ابتکار، نبوغ، امادگی برای اختراع
genius (اسم)
استعداد، خوش طبعی، ژنی، دماغ، نابغه، نبوغ
