ناچار. ( ص مرکب ، ق مرکب ) تفسیر لابد است یعنی چیزی که لازم و واجب بود و بی آن میسر نشود. ( برهان قاطع ) ( آنندراج ). برخلاف میل و رغبت. لاعلاج. لابد. مجبور. بالضرورة. ناگزیر. واجب. لازم. ( ناظم الاطباء ). لابد. هر آینه. ( حفان ). چیزی که لازم و بی آن میسر نشود( ؟ ) ( شمس اللغات ). بدون چاره و مجبور. ( فرهنگ نظام ). بناچار. لامحاله. لاعلاج. جبراً. قسراً. ناگزیر. لاجرم. اضطراراً. بالضرورة. ضرورةً :...
فرهنگ عمید
۱. شخصی که ناگزیر به انجام امری است و راه دیگری پیش رو ندارد. ۲. [مجاز] درمانده، بینوا، بیچاره. ۳. (قید ) لابد، ناگزیر.
فرهنگ معین
(ق . ) ناگزیر، بیچاره .
فرهنگ فارسی
۱ - ناگزیر لاعلاج لابد : [ اگر کسی دست باب فرو برد و برون آرد و بدست سنگی را برگیرد ناچارمیان سنگ و دست آب بود. ] یابه ناچار. ناگزیر . اگرچه عذر بسی بود روزگار نبود چنانک بود بناچار خویشتن بخشود. ( رودکی ) توضیح استعمال ( ناچارا ) غلط فاحش است . ۲ - ( صفت ) عاجز بیچاره . یا چار و ناچار نا چار و چار . خواه و ناخواه : اگرباز گردی ز راه ستور شود بید تو عود ناچار و چار. ( ناصرخسرو )...