معانی کلمه : ناپاک تن
لغت نامه دهخدا
ناپاک تن. [ ت َ ] ( ص مرکب ) ناپارسا. بی عفت. ناپرهیزگار. بدکاره :
شد آن جادوی زشت و ناپاک تن
به نزد زریر آن سر انجمن.که آرمت با دخت ناپاک تن
کشم زارتان بر سر انجمن.بگفت ای نگون بخت بدبخت زن
خطاکار ناپاک و ناپاک تن.
شد آن جادوی زشت و ناپاک تن
به نزد زریر آن سر انجمن.که آرمت با دخت ناپاک تن
کشم زارتان بر سر انجمن.بگفت ای نگون بخت بدبخت زن
خطاکار ناپاک و ناپاک تن.
فرهنگ عمید
ناپرهیزکار، بی عفت.
فرهنگ فارسی
( صفت ) ناپرهیزگار بدکاره بی عفت : که آرمت بادخت ناپاک تن کشم زارتان برسرانجمن . ( شا. )
