نان خوردن. [ خوَرْ / خُرْ دَ ] ( مص مرکب ) اکل خبز. خوردن نان. || غذا خوردن. خوردن شام یا ناهار. صرف غذا کردن. طعام خوردن : چو هنگام نان خوردن اندرگذشت ز مغزدلیر آب برتر گذشت.فردوسی.بگفت این و پس خوان بیاراستندبخوردند نان را و برخاستند.فردوسی.چو نان خورده شد مجلس آراستندنوازنده ٔرود و می خواستند.فردوسی.و در میان نان خوردن بزرگان درگاه که بر خوان سلطان بودند برپای خاستند و زمین بوسه دادند. ( تاریخ ...
فرهنگ فارسی
( مصدر ) ۱ - خوردن نان اکل خبز.۲ - غذاخوردن طعام خوردن : پس خوان سالاران بیامدند و خوان بنهادندونان بخوردند. ۳ - ارتزاق کردن : دو برادر بودندیکی خدمت سلطان کردی ودیگری بسعی بازوان نان خوردی .