معانی کلمه : ناموزون
لغت نامه دهخدا
فرهنگ عمید
۱. [مجاز] ناسنجیده.
۲. [مجاز] ناساز، ناهماهنگ، ناهنجار.
۳. فاقد تعادل.
۲. [مجاز] ناساز، ناهماهنگ، ناهنجار.
۳. فاقد تعادل.
فرهنگ معین
(مُ ) [ فا - ع . ] (ص . ) ناساز، ناموافق .
فرهنگ فارسی
( صفت ) ۱ - ناسنجیده ناساز. ۲ - ناهنجار خشن زمخت : عیسی دورانم و این کور شد دجال من قدر عیسی کی نهدد جال ناموزون کور? ( خاقانی ) ۳ - ناخوشایندناهماهنگ .۴ - شعری که وزن آن درست نباشد.
مترادف و متضاد
ناپسند
کژدل، ناساز
ناسازگار، ناهماهنگ
خشن، زمخت، زمخت ≠ موزون
بیآهنگ، بیریتم، بیوزن
۱. خشن، زمخت، زمخت
۲. ناسازگار، ناهماهنگ
۳. ناپسند
۴. کژدل، ناساز
۵. بیآهنگ، بیریتم، بیوزن ≠ موزون
فرهنگ فارسی ساره
ناپسند
واژه نامه بختیاریکا
چهره چهره ای؛ گَم گَمی
