معانی کلمه : ناممکن
لغت نامه دهخدا
فرهنگ عمید
ناشدنی، محال.
فرهنگ معین
(مُ کِ ) [ فا - ع . ] (ص . ) محال ، ناشدنی ، نایافتنی .
فرهنگ فارسی
( صفت ) ۱ - ناشدنی محال ممتنع : [ ودیگر درجه آنست که تمیزتواندکردحق را از باطل ... وممکن را از ناممکن ] ۲ - آنچه که دسترسی بدان امکان ندارد نا یافتنی : در همه شروان مرا حاصل نیامدنیم دوست دوست خودناممکن است ای کاش بودی آشنا. ( خاقانی لغ. ) مقابل ممکن .
مترادف و متضاد
محال، ممتنع، نامیسور ≠ ممکن
