معانی کلمه : نافرجام
لغت نامه دهخدا
فرهنگ عمید
۱. کسی که عاقبت کارش خوب نباشد، بدعاقبت: این دو چیزم بر گناه انگیختند / بخت نافرجام و عقل ناتمام (سعدی: ۱۴۷ ).
۲. بیهوده، بی فایده.
۳. شوم.
۲. بیهوده، بی فایده.
۳. شوم.
فرهنگ معین
(فَ ) (ص . ) ۱ - بیهوده ، بی نتیجه . ۲ - بدعاقبت .
فرهنگ فارسی
بدعاقبت، بیهوده وبیفایده، نازیبا، کاربدفرجام
( صفت ) ۱ - بی پایان بی انتها. ۲ - شوم مشووم : این دو چیزم بر گناه انگیختند بخت نافرجام و عقل ناتمام . ( سعدی لغ. ) ۳ - بدبخت بدعاقبت : از بس که سیاه بخت و نافرجامم در خواب ندیده روز هرگز شامم . ( محتشم کاشانی لغ. ) ۴ - بی اثربی نتیجه بیهوده : [ اللغوواللغا: سخن نافرجام.]
( صفت ) ۱ - بی پایان بی انتها. ۲ - شوم مشووم : این دو چیزم بر گناه انگیختند بخت نافرجام و عقل ناتمام . ( سعدی لغ. ) ۳ - بدبخت بدعاقبت : از بس که سیاه بخت و نافرجامم در خواب ندیده روز هرگز شامم . ( محتشم کاشانی لغ. ) ۴ - بی اثربی نتیجه بیهوده : [ اللغوواللغا: سخن نافرجام.]
مترادف و متضاد
بیانتها
بدبخت، بدعاقبت، مشووم
۱. بیانتها
۲. بدبخت، بدعاقبت، مشووم
