معانی کلمه : ناروان
لغت نامه دهخدا
فرهنگ فارسی
( اسم ) ۱ - انار: چون آب ناروان بوداندرقدح اگر آمیخته بمشک بود آب ناروان . ( جوهری زرگر.لغ. ) ۲ - گلنار.
مترادف و متضاد
ایستا، راکد ≠ روان
غیرمعمول، نامتداول
غیرجایز، غیرمجاز، ناروا
۱. ایستا، راکد
۲. غیرمعمول، نامتداول
۳. غیرجایز، غیرمجاز، ناروا ≠ روان
viscose (صفت)
چسبناک، ناروان
