معانی کلمه : نارنجی
لغت نامه دهخدا
نارنجی. [ رَ / رِ ] ( ص نسبی ) هر چیزی که به رنگ پوست نارنج باشد.( ناظم الاطباء ). زرد که کمی به سرخی زند. زرد مایل به سرخی. به رنگ پوست نارنج از برون سوی :
آنکه بر پیر کند موزه نارنجی عیب
تا نکرده ست به پا بر ویش انکاری هست.
آنکه بر پیر کند موزه نارنجی عیب
تا نکرده ست به پا بر ویش انکاری هست.
فرهنگ معین
(رِ ) (ص . ) ۱ - هر یک از رنگ های واقع در طیف سرخ و زرد. ۲ - به رنگ نارنج .
فرهنگ فارسی
( صفت ) منسوب به نارنج ۱ - آنچه برنگ پوست نارنج باشد زرد که کمی بسرخی زند : آنکه بر پیر کند موزه نارنجی عیب تا نکردست بپا بر ویش انکاری هست . ( نظام قاری ) ۲ - ساخته شده از نارنج .
دانشنامه عمومی
گویش مازنی
نوعی سبزی صحرایی که در خوراک ماش پتی ریزند
/naarenji/ نوعی سبزی صحرایی که در خوراک ماش پتی ریزند
گویش اصفهانی
تکیه ای: nârenǰi
طاری: nârenǰi
طامه ای: nârenǰi
طرقی: nârenǰi
کشه ای: nârenǰi
نطنزی: nârenǰi
مترادف و متضاد
orange (صفت)
نارنجی، پرتقالی
فرهنگ فارسی ساره
نارنگ
