معانی کلمه : نارسا
لغت نامه دهخدا
فرهنگ عمید
۱. = ناقص
۲. [قدیمی، مجاز] کوتاه.
۲. [قدیمی، مجاز] کوتاه.
فرهنگ معین
(رَ ) (ص فا. ) ناقص ، کوتاه .
فرهنگ فارسی
← گرفته
کوتاه، ناقص
( صفت ) ۱ - نابالغ : [ کودک نارسا] ۲ - کوتاه قیصر : همت پستم مرا محروم کرد از کار خویش میوه نارس نیست دست بینوایان نارساست . ( قدسی لغ. ) یا آواز نارسا . آوازی که بلند و رسا نیست ۳ - ناقص غیر کامل . ۴ - نامناسب نالایق ۵ - بی ادب گستاخ مقابل رسا.
( صفت ) ۱ - نابالغ : [ کودک نارسا] ۲ - کوتاه قیصر : همت پستم مرا محروم کرد از کار خویش میوه نارس نیست دست بینوایان نارساست . ( قدسی لغ. ) یا آواز نارسا . آوازی که بلند و رسا نیست ۳ - ناقص غیر کامل . ۴ - نامناسب نالایق ۵ - بی ادب گستاخ مقابل رسا.
مترادف و متضاد
خام، نارس ≠ رسا
نارسان، ناقص، ناکامل
قاصر، قصیره، نااستوار
۱. خام، نارس
۲. قاصر، قصیره، نااستوار
۳. نارسان، ناقص، ناکامل ≠ رسا
فرهنگستان زبان و ادب
{non-sonorant} [زبان شناسی] ← گرفته
