معانی کلمه : نادان
لغت نامه دهخدا
فرهنگ عمید
۱. بی عقل، جاهل.
۲. بی سواد.
۲. بی سواد.
فرهنگ معین
(ص . ) جاهل ، ابله .
فرهنگ فارسی
بی سواد، بی عقل، جاهل، نادانی، جهل، ضددانایی
(صفت ) ۱ - بی دانش جاهل بی معرفت : [جمعی نادان ندانند که غور رسی و غایت چنین کارها چیست چون نادانند معذورانند.] ۲ - بی عقل سفیه : [ من آن غافل نادانم که دم گرم تو مرا بر باد سرد نشاند . ] مقابل دانا. یا نادان ده مرده گوی . جاهل پر حرف .
(صفت ) ۱ - بی دانش جاهل بی معرفت : [جمعی نادان ندانند که غور رسی و غایت چنین کارها چیست چون نادانند معذورانند.] ۲ - بی عقل سفیه : [ من آن غافل نادانم که دم گرم تو مرا بر باد سرد نشاند . ] مقابل دانا. یا نادان ده مرده گوی . جاهل پر حرف .
گویش اصفهانی
تکیه ای: nâdun
طاری: nâdun / nafahm
طامه ای: nadunamkâr
طرقی: nâdun / nefahm
کشه ای: nâdun
نطنزی: nâdun
مترادف و متضاد
ابله، احمق، بیاطلاع، بیخرد، بیدانش، بیسواد، بیشعور، بیعقل، بیمعرفت، جاهل، دنگ، ساده، سفیه، عامی، غافل، غافل، کالیو، کانا، کمعقل، کمهوش، کودن، گاوریش، گول، ناشناسا، نفهم ≠ دانا
واژه نامه بختیاریکا
اَو به سَر؛ فَهم کور
