معانی کلمه : نابغه
لغت نامه دهخدا
نابغه . [ ب ِ غ َ ] (اِخ ) نابغه ٔ بنی تغلب ، نامش حارث بن غزوان است و در ص 225 الموشح اشارتی به نام اوست . رجوع به حارث شود.
فرهنگ عمید
۱. کسی که دارای هوش و استعداد فوق العاده باشد.
۲. [قدیمی] بزرگ و عظیم الشٲن.
۳. [قدیمی] فصیح.
۲. [قدیمی] بزرگ و عظیم الشٲن.
۳. [قدیمی] فصیح.
فرهنگ معین
(بِ غ ) [ ع . نابغة ] (اِفا. ) ۱ - بزرگ ، بزرگوار. ۲ - کسی که دارای هوش و استعداد فوق العاده باشد. ج . نوابغ .
فرهنگ فارسی
کسی که دارای هوش واستعدادفوق العاده باشد، فصیح
( صفت ) ۱ - مردبزرگ رتبه عظیم الشان . ۲ - آنکه شعرنیکوگوید در حالی که پدران او شاعر نبوده اند. ۳ - زیرک باهوش داهی جمع : نوابغ .
بنت عبداله مادر عمرو بن عاص است .
( صفت ) ۱ - مردبزرگ رتبه عظیم الشان . ۲ - آنکه شعرنیکوگوید در حالی که پدران او شاعر نبوده اند. ۳ - زیرک باهوش داهی جمع : نوابغ .
بنت عبداله مادر عمرو بن عاص است .
دانشنامه عمومی
فرهوش. چون «زرپوش» خوانده می شود.
مترادف و متضاد
پراستعداد، پرنبوغ، ذکی، هوشمند ≠ منگل
genius (اسم)
استعداد، خوش طبعی، ژنی، دماغ، نابغه، نبوغ
wizard (اسم)
جادو، جادو گر، نابغه، طلسم گر
