معانی کلمه : میمون
لغت نامه دهخدا
میمون . [م َ مو ] (اِخ ) ابن قیس بن جندل . رجوع به اعشی شود.
میمون . [م َ مو ] (اِخ ) قریه ای واقع در سه فرسنگ و نیمی میانه ٔ شمال و مغرب اصطهبانات . (فارس نامه ٔ ابن البلخی ).
فرهنگ عمید
مهمان.
دارای یمن و برکت؛ مبارک؛ خجسته.
پستانداری پشمالو و شبیه انسان، با دستهای بلند که معمولاً روی درختان زندگی میکند؛ بوزینه؛ بوزنه؛ بوزنینه؛ پوزینه؛ حمدونه؛ پهنانه؛ مهنانه؛ چز؛ کپی.
فرهنگ معین
( ~.) (اِ.) بوزینه .
(مِ) [ ع . ] (اِمف .) فرخنده ، خجسته . ج . میامن .
(مِ ) [ ع . ] (اِمف . ) فرخنده ، خجسته . ج . میامن .
( ~. ) (اِ. ) بوزینه .
( ~. ) (اِ. ) بوزینه .
دانشنامه آزاد فارسی
فرهنگ فارسی
( صفت ) خجسته فرخنده باشگون : سایه طایرکم حوصله کاری نکند طلب از سایه میمون همایی بکنیم . ( حافظ )
ابن هارون الکاتب از کاتبان و محدثین است
ابن هارون الکاتب از کاتبان و محدثین است
دانشنامه عمومی
مترادف و متضاد
اسم ≠ بدشگون، بدیمن
باشگون، خجسته، خجستهپی، خوششگون، خوشقدم، سعد، فرخ، فرخنده، مبارک، مبارکپی، مسعود، نیکپی، همایون
۱. باشگون، خجسته، خجستهپی، خوششگون، خوشقدم، سعد، فرخ، فرخنده، مبارک، مبارکپی، مسعود، نیکپی، همایون ≠ بدشگون، بدیمن
۲. بوزینه، حمدونه، چز
دانشنامه اسلامی
فرهنگ فارسی ساره
خجسته، همایون
واژه نامه بختیاریکا
مَلو
ممیم
ممیم
