می زده. [ م َ / م ِ زَ دَ/ دِ ] ( ن مف مرکب ) مست و مخمور و خمار افتاده از شراب. مخمور. با خمار. ( ناظم الأطباء ). شراب زده. سخت مست و لایعقل. سیه مست. مست و بیخود از خود. ( از یادداشت مؤلف ). شراب زده را گویند و آن شخصی است که به سبب بسیار خوردن شراب بدحال باشد به مرتبه ای که هیچ چیز نتواند خوردن و میل به هیچ چیز نداشته باشد. ( برهان ). کسی را گویند که به سبب کثرت خوردن شراب هیچ نتواند خورد و آ...
فرهنگ عمید
کسی که شراب بسیار خورده و دیگر نتواند بخورد، شراب زده: می زدگانیم ما در دل ما غم بُوَد / چارۀ ما بامداد رطل دمادم بُوَد (منوچهری: ۱۷۹ ).
فرهنگ فارسی
( صفت ) کسی که بسبب بسیار نوشیدن شراب بد حال گردد و میل بچیزی نداشته باشد جمع می زدگان : می زدگانیم ما در دل ما غم بود چاره کژدم زده کشته کژدم بود. ( منوچهری )